تغییر باورها نشانه ضعف نیست؛ چرا انعطافپذیری ذهنی آغاز رشد است؟
چرا بعضی انسانها از تغییر عقاید خود میترسند و بعضی دیگر آن را آغاز رشد میدانند
گاهی زندگی، بیصدا از کنارمان عبور میکند و تنها چیزی که از آن باقی میماند، نسخهای از خودمان است که دیگر وجود ندارد. چند وقت پیش، در حال مرتب کردن یادداشتهای قدیمیام بودم. میان کاغذها، نوشتهای را پیدا کردم که سالها پیش با اطمینان کامل نوشته بودم. آن روزها باور داشتم حقیقت دقیقاً همان است که روی آن کاغذ آمده بود. هر جملهاش را با تمام وجود پذیرفته بودم و اگر کسی با من مخالفت میکرد، ساعتها از آن دفاع میکردم. مدت زیادی به آن نوشته خیره ماندم. نه لبخندی زدم و نه احساس شرمندگی کردم. فقط به این فکر کردم که چقدر انسان میتواند در طول زمان تغییر کند. اگر امروز کسی آن یادداشت را مقابلم بگذارد و بگوید «این نوشته خودت نیست؟ مگر تو همین حرفها را نمیزدی؟»
پاسخم فقط یک جمله است:
«چرا… آن روز حقیقتِ من همین بود.»
اما حقیقت، موجودی زنده است. رشد میکند، عمیقتر میشود و گاهی ما را مجبور میکند لباسهای فکری گذشته را از تن بیرون بیاوریم. سالها کار در حوزه روانکاوی، یک درس بزرگ به من داده است؛ انسانها بیشتر از تغییر کردن، از قضاوت شدن میترسند. بارها دیدهام افرادی که مدتهاست میدانند باورهایشان دیگر با واقعیت زندگیشان همخوانی ندارد، اما همچنان آنها را با خود حمل میکنند؛ فقط برای اینکه مبادا کسی بگوید: «پس تمام این سالها اشتباه میکردی؟»
این ترس، آرامآرام ذهن را به زندانی تبدیل میکند که دیوارهایش از جنس غرور ساخته شده است. ما از کودکی یاد گرفتهایم که «ثابتقدم بودن» ارزشمند است.
اما کمتر کسی به ما گفته است که گاهی «تغییر کردن» ارزشمندتر است.
ثبات، زمانی فضیلت است که بر پایه حقیقت بنا شده باشد؛ نه بر پایه ترس از اعتراف.
من هیچوقت دلم نمیخواهد اسیر نسخه قدیمی خودم شوم.
اگر پژوهشی تازه، تجربهای عمیقتر، یا حتی گفتوگویی صادقانه باعث شود بفهمم آنچه سالها به آن باور داشتهام دیگر برایم معتبر نیست، با آرامش آن را کنار میگذارم.
نه برای اینکه گذشتهام را انکار کنم، بلکه برای اینکه به آگاهی امروز خود احترام بگذارم.
ذهن سالم، موزه نیست.
قرار نیست باورها را پشت ویترین بگذارد و فقط گردوغبارشان را پاک کند.
ذهن سالم، شبیه باغ است.
هر فصل، شاخهای را هرس میکند، بذری تازه میکارد، برگهای خشک را کنار میزند و اجازه میدهد نور به قسمتهای تاریک برسد.
اگر باغبان، از بریدن شاخههای خشک بترسد، باغش هرگز شکوفه نخواهد داد.
ذهن انسان هم همینگونه است.
گاهی باید از بعضی باورها خداحافظی کرد تا جایی برای فهم تازه باز شود.
سالهاست که در اتاق درمان، شاهد این تولدهای خاموش هستم.
روزی که انسانی جرئت میکند بگوید:
«سالها اینگونه فکر میکردم، اما امروز دیگر چنین باوری ندارم.»
در همان لحظه، اتفاقی بزرگتر از تغییر یک عقیده رخ داده است.
او از زندانِ نیاز به تأیید دیگران بیرون آمده است.
به باور من، بلوغ روانی از همین نقطه آغاز میشود.
از جایی که دیگر لازم نیست برای تغییر کردن، از کسی اجازه بگیریم.
از جایی که دیگر لازم نیست برای رشد کردن، از گذشته خود عذرخواهی کنیم.
گذشته، دشمن ما نیست.
گذشته، پلی است که از روی آن عبور کردهایم.
هیچ پلی برای همیشه محل زندگی انسان نمیشود.
گاهی لازم است با احترام به عقب نگاه کنیم، از پلی که ما را تا اینجا رسانده سپاسگزار باشیم و سپس راه خود را ادامه دهیم.
من هرگز قول نمیدهم که باورهای امروزم تا پایان عمر تغییر نکنند.
اتفاقاً امیدوارم تغییر کنند؛ اگر دانشی عمیقتر، تجربهای روشنتر یا حقیقتی کاملتر به دست آورم.
زیرا بزرگترین آرزوی من این نیست که همیشه حق با من باشد.
آرزوی من این است که همیشه آماده یاد گرفتن باشم.
شاید روزی دوباره کسی بگوید:
«یادت هست سالها پیش جور دیگری فکر میکردی؟»
و من باز هم با آرامش خواهم گفت:
«بله… و خوشحالم که جرئت کردم همانجا متوقف نشوم.»
زیرا انسان، با باورهای ثابت بزرگ نمیشود؛ با شجاعتِ بازنگری در آنها رشد میکند.
و شاید معنای واقعی آزادی همین باشد؛ اینکه ذهنمان را آنقدر دوست داشته باشیم که هرگز آن را زندانی گذشته نکنیم.
دکتر فهیمه رضایی
روانکاو
دیدگاهتان را بنویسید