چرا نظم در کودکی، آینده فرزندان را میسازد؟
چرا نظم در کودکی، آینده فرزندان را میسازد؟ | داستانی واقعی از سرمایهگذاری والدین برای موفقیت فرزندان
نویسنده: دکتر فهیمه رضایی | روانکاو
بیش از بیست سال است که با انسانها، داستان زندگیشان و زخمهایی که از کودکی با خود به بزرگسالی آوردهاند، روبهرو میشوم. بارها پشت در اتاق درمان، دو نفر را دیدهام که شاید در ظاهر هیچ شباهتی به هم نداشتند، اما سرنوشتشان از یک نقطه آغاز شده بود؛ کودکی.
چند سال پیش، دو مراجع تقریباً همسن داشتم. هر دو سیساله بودند، هر دو تحصیلات دانشگاهی داشتند و هر دو از خانوادههایی با وضعیت اقتصادی متوسط آمده بودند. اما تفاوت زندگی آنها حیرتانگیز بود. اولین نفر، هر روز با هدف از خواب بیدار میشد. برای کارش برنامه داشت، ورزش میکرد، مطالعه میکرد، زبان دوم میآموخت و برای آیندهاش نقشه میکشید. شکست را پایان راه نمیدانست، بلکه فرصتی برای یادگیری میدید. نفر دوم اما از صبح با احساس خستگی بیدار میشد. ساعتها در شبکههای اجتماعی وقت میگذراند، تصمیمهایش را مدام به تعویق میانداخت، از مسئولیت فرار میکرد و احساس میکرد زندگی با او عادلانه رفتار نکرده است. وقتی با هر دو درباره کودکیشان صحبت کردم، پاسخ بسیاری از پرسشها آشکار شد.
مادر نفر اول جملهای داشت که هرگز فراموشش نمیکنم. او گفته بود:
«من نمیخواستم فقط پسرم را بزرگ کنم؛ میخواستم انسانی تربیت کنم که روزی بدون من هم بتواند زندگی کند.»
برای همین، از همان سالهای کودکی، او را با نظم آشنا کرده بود. زمان خواب مشخص بود. ورزش بخشی از زندگی روزانه بود. کتاب خواندن، یادگیری زبان، مسئولیتپذیری و احترام به زمان، قوانین همیشگی خانه بودند. نه از روی سختگیری، بلکه از روی عشق. عشقی که آینده فرزندش را میدید.
اما داستان نفر دوم متفاوت بود. والدینش او را بسیار دوست داشتند. هر چیزی که میخواست برایش فراهم میکردند. وقتی تکالیفش را انجام نمیداد، خودشان انجام میدادند. وقتی دیر میخوابید، اهمیتی نمیدادند. وقتی ساعتها پای تلفن همراه مینشست، میگفتند: «بچه است، بزرگ میشود درست میشود.» اما بعضی چیزها با بزرگ شدن درست نمیشوند؛ بلکه ریشه میگیرند. بینظمی، اهمالکاری، نداشتن مسئولیتپذیری و ناتوانی در مدیریت زمان، یکشبه به وجود نمیآیند. آنها آرامآرام در سالهای کودکی شکل میگیرند و اگر اصلاح نشوند، در بزرگسالی به عادت تبدیل میشوند.
زندگی قانون جالبی دارد. اگر امروز از آموزشهای کوچک فرار کنیم، فردا مجبور میشویم همان درس را با هزینهای بسیار سنگینتر یاد بگیریم. کودکی که امروز نظم را یاد نمیگیرد، ممکن است فردا برای حفظ شغلش دچار مشکل شود. نوجوانی که مدیریت زمان را تمرین نمیکند، شاید سالها بعد فرصتهای طلایی زندگی را از دست بدهد. کسی که در کودکی تابآوری نیاموخته است، ممکن است با اولین شکست، احساس کند همه چیز تمام شده است. زندگی درسهایش را حذف نمیکند؛ فقط شیوه آموزش آنها را تغییر میدهد.
بعضی والدین میگویند: «بگذار بچگی کند.» من هم معتقدم کودک باید بازی کند، بخندد، تجربه کند و از کودکیاش لذت ببرد. اما بازی با بیبرنامگی تفاوت دارد. آزادی با رهاشدگی یکی نیست. محبت با نداشتن مرزهای تربیتی تفاوت دارد. کودک بیش از آنکه به امکانات نیاز داشته باشد، به ساختار نیاز دارد؛ ساختاری که در آن هم عشق باشد و هم قانون.
به عنوان یک روانکاو، بارها دیدهام که بسیاری از مشکلات بزرگسالان، ریشه در مهارتهایی دارد که هرگز در کودکی آموخته نشدهاند. اعتمادبهنفس، مسئولیتپذیری، نظم، مدیریت هیجان، پشتکار، برنامهریزی و استقلال، ویژگیهای ذاتی نیستند؛ آنها آموخته میشوند. و بهترین زمان برای آموزش آنها، سالهای کودکی و نوجوانی است.
گاهی والدین از من میپرسند: «بزرگترین سرمایهای که میتوانیم برای فرزندمان بگذاریم چیست؟»
پاسخم همیشه یکسان است. نه خانه. نه ماشین. نه حساب بانکی. بلکه شخصیتی که بتواند بدون تکیه بر دیگران، زندگیاش را بسازد.
اگر فرزندی بیاموزد چگونه فکر کند، چگونه یاد بگیرد، چگونه مسئولیت بپذیرد، چگونه برای هدفش تلاش کند و چگونه پس از شکست دوباره برخیزد، ثروتی به دست آورده که هیچ بحران اقتصادی نمیتواند آن را از او بگیرد.
فرزندپروری، خرج کردن برای کودک نیست؛ سرمایهگذاری روی آینده یک انسان است. شاید امروز سخت باشد که ساعت خواب مشخصی تعیین کنید، استفاده از تلفن همراه را مدیریت کنید، او را به ورزش تشویق کنید یا برای یادگیری یک مهارت کنار او بمانید. اما این سختیهای کوچک، هزینههای بزرگی را در آینده کاهش میدهند. والدینی که امروز برای تربیت وقت میگذارند، فردا کمتر ناچار خواهند بود برای جبران آسیبها وقت، انرژی و نگرانی صرف کنند.
اگر میخواهیم جامعهای سالمتر، خلاقتر و مسئولیتپذیرتر داشته باشیم، باید ساختن آن را از خانهها آغاز کنیم. از همان لحظهای که کودکی یاد میگیرد اسباببازیهایش را جمع کند، به قولش عمل کند، برای خوابش برنامه داشته باشد، کتاب بخواند، ورزش کند و بداند که هر انتخابی، پیامدی دارد. همین عادتهای به ظاهر کوچک، روزی شخصیت او را خواهند ساخت. و شخصیت، همان چیزی است که سرنوشت را مینویسد.
دیدگاهتان را بنویسید