چرا نمیتوانم از یک رابطه آسیبزا بیرون بیایم؟ | تحلیل روانکاوانه فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک»
آیا نمیتوانم از یک رابطه آسیبزا بیرون بیایم؟ | تحلیل روانکاوانه فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک»
تحلیل روانشناختی و روانکاوانه فیلم Eternal Sunshine of the Spotless Mind از زبان دکتر فهیمه رضایی، روانکاو
آیا تا به حال از خودتان پرسیدهاید:
«اگر این رابطه اینقدر من را آزار میدهد، چرا نمیتوانم از آن بیرون بیایم؟»
شاید بارها تصمیم گرفتهاید رابطهای را تمام کنید، اما دوباره برگشتهاید. شاید میدانید این رابطه برایتان مناسب نیست، اما هنوز دلتان نمیآید رهایش کنید. شاید بارها آسیب دیدهاید، اما با یک پیام، یک تماس، یک عذرخواهی یا حتی یک خاطرهی خوب، تمام تصمیمهایتان فرو ریخته است.
از نگاه من، یکی از فیلمهایی که میتواند به شکل بسیار عمیقی به این پرسش پاسخ دهد، فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» (Eternal Sunshine of the Spotless Mind) است.
این فیلم در ظاهر داستان یک عشق و جدایی است؛ اما در لایهی عمیقتر، دربارهی حافظه، دلبستگی، ترس از تنهایی، تکرار الگوهای رابطه، انکار درد و میل انسان به پاک کردن تجربههای ناخوشایند است.
و شاید مهمتر از همه، فیلم از ما میپرسد:
آیا واقعاً میخواهیم از یک رابطه عبور کنیم، یا فقط میخواهیم درد ناشی از آن را احساس نکنیم؟
داستان فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» چیست؟
جوئل و کلمنتاین وارد رابطهای عاطفی میشوند؛ رابطهای که در ابتدا پر از هیجان، صمیمیت و کشف یکدیگر است، اما به مرور با اختلاف، ناامیدی و تعارض مواجه میشود.
بعد از جدایی، کلمنتاین تصمیم میگیرد تمام خاطرات جوئل را از ذهنش پاک کند.
وقتی جوئل متوجه این موضوع میشود، او نیز تصمیم میگیرد همین کار را انجام دهد.
اما در فرآیند پاک شدن خاطرات، اتفاق مهمی رخ میدهد.
جوئل متوجه میشود که نمیخواهد کلمنتاین را فراموش کند.
حتی خاطراتی که زمانی برایش دردناک بودهاند، حالا برایش ارزشمند شدهاند.
اینجاست که فیلم از یک داستان عاشقانه فراتر میرود.
چرا بعضی از ما نمیتوانیم از رابطهای که آزارمان میدهد بیرون بیاییم؟
در کار با مراجعانی که در روابط عاطفی دشوار گرفتار شدهاند، بارها با این جمله مواجه میشوم:
«خودم هم میدانم این رابطه برایم خوب نیست، اما نمیتوانم رهایش کنم.»
این جمله بسیار مهم است.
چون نشان میدهد همیشه مشکل در «ندانستن» نیست.
گاهی فرد کاملاً میداند که رابطه آسیبزاست، اما دانستنِ ذهنی با تواناییِ جدا شدن عاطفی یکی نیست.
ممکن است عقل ما بگوید:
«این رابطه باید تمام شود.»
اما بخش دیگری از روان بگوید:
«اما اگر او را از دست بدهم چه؟»
یا:
«شاید این بار تغییر کند.»
یا:
«شاید اگر من بهتر رفتار کنم، همهچیز درست شود.»
یا حتی:
«بدون او چه کسی خواهم بود؟»
در اینجا ما با یک تعارض عمیق روانی مواجهیم.
یک بخش از فرد میخواهد رابطه را ترک کند و بخش دیگری هنوز به رابطه وابسته است.
جوئل؛ مردی که از صمیمیت میترسد
جوئل شخصیتی درونگرا، محتاط و نسبتاً منزوی دارد.
او احساسات زیادی دارد، اما بیان آنها برایش آسان نیست.
در مقابل، کلمنتاین فردی هیجانیتر، تکانشیتر و غیرقابلپیشبینیتر است.
این دو شخصیت در ابتدا بهشدت جذب یکدیگر میشوند.
چرا؟
زیرا گاهی ما به کسی جذب میشویم که چیزی را در خودمان نمایندگی میکند که سرکوب کردهایم.
کلمنتاین برای جوئل نماد بخشی از زندگی است که خودش کمتر اجازهی ظهور به آن داده است:
هیجان، آزادی، spontaneity، خطر کردن و زندگی کردن بدون کنترل دائمی.
جوئل در کنار کلمنتاین چیزهایی را تجربه میکند که به تنهایی شاید کمتر تجربه میکرد.
اما همین تفاوت بعدها به منبع تعارض تبدیل میشود.
کلمنتاین؛ فرار از درد با تغییر
کلمنتاین هم مسئلهی خودش را دارد.
او با احساسات شدید زندگی میکند و در مواجهه با ناراحتی، گاهی به جای ماندن و فکر کردن، به سمت تغییر و حرکت میرود.
تغییر ظاهر، تغییر فضا، تغییر رابطه و در نهایت پاک کردن خاطره.
از منظر روانکاوانه میتوان این رفتار را به شکل استعاری چنین فهمید:
اگر چیزی دردناک است، آن را حذف کن.
اما مسئله اینجاست که حذف تجربه، الزاماً به معنای حل کردن آن نیست.
پاک کردن خاطره؛ استعارهای از فرار از درد روانی
من در کار رواندرمانی همیشه بین دو موضوع تفاوت مهمی میبینم:
فراموش کردن و پردازش کردن.
این دو یکی نیستند.
وقتی انسان تجربهی دردناکی را پردازش میکند، آن تجربه همچنان بخشی از تاریخ زندگی اوست، اما دیگر همان قدرت سابق را بر روان او ندارد.
اما وقتی فقط تلاش میکنیم آن را سرکوب کنیم، ممکن است تجربه در شکل دیگری بازگردد.
در فیلم، لاکونا میتواند نمادی از همین آرزو باشد:
«کاش میشد درد را از ذهنم حذف کنم.»
در زندگی واقعی، انسان دستگاهی برای پاک کردن خاطرات ندارد؛ اما شکلهای دیگری از فرار وجود دارد.
گاهی فرد:
- بلافاصله وارد رابطهی جدید میشود؛
- خودش را با کار و فعالیت بیش از حد مشغول میکند؛
- احساساتش را انکار میکند؛
- وانمود میکند هیچ اهمیتی نمیدهد؛
- مدام به رابطهی قبلی برمیگردد؛
- یا تلاش میکند طرف مقابل را از ذهنش حذف کند، بدون اینکه بفهمد چرا این رابطه چنین جایگاهی در روان او پیدا کرده است.
اما مسئله همچنان باقی میماند.
چرا رابطههای دردناک را تکرار میکنیم؟
یکی از مهمترین مفاهیم روانکاوانه برای فهم این مسئله، تکرار است.
گاهی ما صرفاً به دنبال تجربهی دوبارهی یک لذت نیستیم؛ بلکه ناخودآگاه در تلاشیم یک تجربهی قدیمی را دوباره ایجاد کنیم تا شاید این بار پایان متفاوتی برای آن رقم بزنیم.
به زبان ساده:
ممکن است فرد در بزرگسالی بارها وارد رابطههایی شود که از نظر عاطفی، شباهتی با تجربههای قدیمی او دارند.
نه به این دلیل که آگاهانه رنج را انتخاب کرده است.
بلکه چون آن الگو برای روان او آشنا است.
و روان انسان گاهی «آشنا» را با «امن» اشتباه میگیرد.
این نکته برای بسیاری از مراجعان من بسیار مهم است:
اینکه یک رابطه برای شما آشناست، لزوماً به این معنا نیست که برای شما سالم است.
چرا رابطه ناسالم گاهی از رابطه سالم جذابتر به نظر میرسد؟
رابطهای که پر از فراز و نشیب است، میتواند شدت هیجانی زیادی ایجاد کند.
قهر، آشتی، دوری، نزدیک شدن، ترس از دست دادن و دوباره پیدا کردن یکدیگر میتواند چرخهای بسیار قدرتمند ایجاد کند.
در چنین شرایطی فرد ممکن است شدت اضطراب و هیجان را با عشق اشتباه بگیرد.
گاهی فرد میگوید:
«من هیچوقت کسی را مثل او دوست نداشتهام.»
اما شاید سؤال دقیقتر این باشد:
«آیا من هیچوقت نسبت به کسی اینقدر هیجان، اضطراب، ترس و ناامنی را تجربه نکردهام؟»
این دو تجربه لزوماً یکسان نیستند.
جوئل و کلمنتاین؛ چرخهی نزدیک شدن و فاصله گرفتن
رابطهی این دو را میتوان از منظر نظریهی دلبستگی نیز بررسی کرد.
جوئل بیشتر تمایل دارد عقبنشینی کند و احساسات خود را درون خودش نگه دارد.
کلمنتاین بیشتر به سمت واکنشهای هیجانی و تغییر حرکت میکند.
در چنین ترکیبی ممکن است یک چرخه شکل بگیرد:
یکی نزدیک میشود → دیگری عقب میرود → نفر اول مضطربتر میشود → بیشتر تلاش میکند → نفر دوم بیشتر عقب میکشد.
و این چرخه میتواند بارها تکرار شود.
در بسیاری از روابط واقعی نیز مسئله دقیقاً همین است.
افراد تصور میکنند مشکل فقط «موضوع دعوا» است، در حالی که مشکل اصلی، الگوی تکرارشوندهی تعامل است.
چرا بعد از جدایی، خاطرات خوب پررنگتر میشوند؟
در فیلم، جوئل هنگام از دست دادن خاطراتش متوجه میشود که حتی خاطرات دردناک نیز برایش ارزشمند شدهاند.
این تجربه در زندگی واقعی نیز آشناست.
بعد از پایان رابطه، ذهن ما ممکن است لحظات خوب را برجسته کند و لحظات دردناک را کمرنگتر ببیند.
فرد با خودش میگوید:
«ولی او خیلی هم آدم بدی نبود.»
«ما لحظات خیلی خوبی هم داشتیم.»
«شاید من زیادهروی کردم.»
«شاید اگر دوباره تلاش کنیم، این بار درست شود.»
اینجاست که لازم است از خودمان بپرسیم:
آیا دلتنگ یک انسان هستم، یا دلتنگ احساسی هستم که گاهی در کنار او تجربه میکردم؟
این دو سؤال کاملاً متفاوتاند.
چرا میدانیم باید برویم، اما نمیتوانیم برویم؟
از نظر روانکاوانه، یک رابطه فقط ارتباط میان دو نفر نیست.
هر رابطه مجموعهای از معناها، نیازها، خیالها، امیدها و خاطرات را با خود حمل میکند.
ممکن است فرد فقط از دست دادن شریک عاطفیاش را تجربه نکند.
ممکن است احساس کند:
«آیندهای که با او تصور کرده بودم از بین رفت.»
«تصویری که از خودم در این رابطه داشتم از بین رفت.»
«امیدی که داشتم کسی بالاخره مرا انتخاب کند از بین رفت.»
«شاید دیگر کسی مرا اینطور دوست نداشته باشد.»
به همین دلیل گاهی جدایی از یک فرد، در روان فرد به شکل سوگ یک آیندهی خیالی تجربه میشود.
آیا واقعاً دلمان برای خودِ آن آدم تنگ شده است؟
این یکی از سؤالاتی است که به مراجعان پیشنهاد میکنم با آن روبهرو شوند.
به جای اینکه فقط بپرسیم:
«چقدر دلم برایش تنگ شده؟»
بپرسیم:
«دقیقاً دلم برای چه چیزی تنگ شده است؟»
برای خودش؟
برای توجهش؟
برای لمس و صمیمیت؟
برای ترس از تنها ماندن؟
برای خاطرات خوب؟
برای تصویری که آرزو داشتم از او داشته باشم؟
برای امید اینکه یک روز مرا آنطور که میخواهم دوست خواهد داشت؟
این پرسش میتواند آغاز یک خودشناسی جدی باشد.
«اگر حافظهام را پاک کنم، آیا درد هم تمام میشود؟»
فیلم پاسخ جالبی میدهد:
نه لزوماً.
چون مشکل فقط در خاطره نیست.
آنچه باید فهمیده شود، معنایی است که ما به خاطره دادهایم.
ممکن است یک رابطه تمام شده باشد، اما پرسشهایی که آن رابطه در روان ما ایجاد کرده هنوز باقی مانده باشند.
مثلاً:
«چرا همیشه جذب آدمهای غیرقابل دسترس میشوم؟»
«چرا وقتی کسی به من نزدیک میشود، میترسم؟»
«چرا وقتی طرف مقابلم از من فاصله میگیرد، بیشتر به او وابسته میشوم؟»
«چرا تحمل تنهایی برایم اینقدر دشوار است؟»
«چرا برای حفظ رابطه از نیازهای خودم میگذرم؟»
اینها پرسشهایی هستند که با پاک کردن خاطره از بین نمیروند.
شاید مسئله این نباشد که چرا نمیتوانم او را فراموش کنم
گاهی مسئله را اشتباه تعریف میکنیم.
میگوییم:
«چطور او را فراموش کنم؟»
اما شاید سؤال سالمتر این باشد:
«چرا این رابطه چنین جایگاهی در روان من پیدا کرده است؟»
این تغییر سؤال بسیار مهم است.
چون ما را از «فراموش کردن فرد» به سمت «شناختن خود» میبرد.
مهمترین پیام فیلم برای کسی که در یک رابطهی دشوار گرفتار شده است
اگر شما نیز در رابطهای هستید که بارها تصمیم گرفتهاید آن را تمام کنید اما دوباره برگشتهاید، شاید لازم نباشد خودتان را سرزنش کنید.
ممکن است بخشی از روان شما هنوز چیزی را در این رابطه جستوجو کند.
شاید امنیت.
شاید تأیید.
شاید عشق.
شاید جبران یک فقدان قدیمی.
شاید احساس ارزشمندی.
شاید ترس از تنهایی.
و تا زمانی که این نیاز شناخته نشود، صرفاً گفتنِ «رهایش کن» ممکن است کافی نباشد.
از خودتان این پنج سؤال را بپرسید
اگر در یک رابطهی پرچالش هستید، پیشنهاد میکنم قبل از تصمیمگیری، این پرسشها را با خودتان در میان بگذارید:
۱. من واقعاً عاشق این فرد هستم یا از دست دادن او برایم غیرقابل تحمل است؟
۲. در این رابطه چه چیزی دریافت میکنم که احساس میکنم بدون آن نمیتوانم زندگی کنم؟
۳. آیا این رابطه نیازهای عاطفی من را برآورده میکند یا فقط گاهی به من پاداش عاطفی میدهد؟
۴. آیا این اولین بار است که چنین الگویی را تجربه میکنم؟
۵. اگر مطمئن بودم هرگز تنها نمیمانم، باز هم این رابطه را انتخاب میکردم؟
پاسخ به این پرسشها گاهی بیشتر از دهها ساعت فکر کردن دربارهی رفتار طرف مقابل، ما را به خودمان نزدیک میکند.
پایان فیلم؛ انتخاب کردن با وجود ترس
در پایان فیلم، جوئل و کلمنتاین متوجه میشوند که رابطهی قبلیشان بینقص نبوده است.
آنها حتی میدانند که ممکن است دوباره یکدیگر را برنجانند.
اما با این وجود تصمیم میگیرند دوباره تلاش کنند.
این پایان برای من بسیار مهم است.
زیرا فیلم نمیگوید:
«اگر عاشق کسی هستی، هرگز او را ترک نکن.»
و نمیگوید:
«هر رابطهای را باید حفظ کرد.»
پیام عمیقتر فیلم این است:
رابطه زمانی معنا پیدا میکند که ما بتوانیم با آگاهی بیشتری انتخاب کنیم، نه اینکه صرفاً از ترس، تنهایی یا تکرار الگوهای ناخودآگاه در آن بمانیم.
عشق سالم قرار نیست حافظهی ما را پاک کند
من فکر میکنم یکی از زیباترین پیامهای «درخشش ابدی یک ذهن پاک» این است که ما برای رشد کردن، مجبور نیستیم گذشته را پاک کنیم.
لازم نیست وانمود کنیم که آن رابطه هیچوقت وجود نداشته است.
لازم نیست بگوییم:
«همهاش اشتباه بود.»
گاهی میتوانیم بگوییم:
«آن رابطه بخشی از زندگی من بود. چیزهایی به من داد، چیزهایی از من گرفت، زخمهایی در من ایجاد کرد و چیزهایی دربارهی خودم به من نشان داد.»
این نگاه، تفاوت بزرگی با گیر کردن در گذشته دارد.
هدف رواندرمانی حذف گذشته نیست.
هدف این است که گذشته دیگر آیندهی ما را به شکل ناخودآگاه تعیین نکند.
اگر نمیتوانید از یک رابطه بیرون بیایید، شاید وقت آن رسیده است که از خودتان بپرسید «چرا؟»
اگر بارها تصمیم به جدایی گرفتهاید و دوباره برگشتهاید، اگر میدانید رابطه برایتان مناسب نیست اما همچنان نمیتوانید آن را رها کنید، خودتان را صرفاً «ضعیف» یا «وابسته» خطاب نکنید.
ممکن است در پس این ناتوانی، یک تعارض عمیق روانی وجود داشته باشد.
شاید بخشی از شما میخواهد آزاد شود و بخشی دیگر هنوز امیدوار است این بار داستان متفاوت باشد.
در روانکاوی، ما تلاش میکنیم همین بخشهای متعارض را بشناسیم.
زیرا گاهی برای جدا شدن از یک رابطه، بیش از آنکه نیاز داشته باشیم طرف مقابل را فراموش کنیم، باید بخشی از خودمان را که در آن رابطه گرفتار شده است پیدا کنیم.
و شاید این همان چیزی باشد که «درخشش ابدی یک ذهن پاک» میخواهد به ما بگوید:
ما با پاک کردن خاطراتمان آزاد نمیشویم؛ با فهمیدن آنها آزاد میشویم.
سخن پایانی من، بهعنوان روانکاو
اگر در رابطهای هستید که بارها شما را زخمی کرده، اما هنوز نمیتوانید از آن خارج شوید، شاید به جای اینکه مدام از خودتان بپرسید:
«چرا نمیتوانم ترکش کنم؟»
یک بار با خودتان این سؤال را مطرح کنید:
«این رابطه در زندگی روانی من چه چیزی را نمایندگی میکند؟»
پاسخ این سؤال ممکن است شما را به جاهایی از زندگیتان ببرد که سالهاست آنها را ندیدهاید.
گاهی ما فقط به یک آدم وابسته نیستیم؛ به امید، خیال، خاطره، جبران، رؤیای دوست داشته شدن و تصویری که از آینده ساختهایم وابستهایم.
و کار روانکاوی این نیست که به جای شما تصمیم بگیرد بمانید یا بروید.
کار روانکاوی این است که کمک کند بفهمید:
چه چیزی شما را نگه داشته است.
وقتی آن را بفهمید، انتخاب کردن دیگر فقط واکنشی از سر ترس و اضطراب نخواهد بود؛ میتواند تبدیل به یک انتخاب آگاهانه شود.
دکتر فهیمه رضایی روانکاو
دیدگاهتان را بنویسید