شرم از بدن؛ چگونه تروما رابطه ما با بدنمان را تغییر میدهد؟
شرم از بدن؛ چگونه تروما رابطه ما با بدنمان را تغییر میدهد؟
نویسنده: دکتر فهیمه رضایی | روانکاو
چند روز پیش، ویدئویی دیدم که ساعتها ذهنم را رها نکرد.
دختری میان جمعیتی بزرگ میرقصید؛ نه برای جلب توجه، نه برای تأیید دیگران، بلکه با آرامشی عمیق و حضوری کامل در بدن خودش. هر حرکت او نشان میداد که سالهاست با جسمش در جنگ نیست. انگار میان روح و بدنش صلحی برقرار شده بود که کمتر در انسانهای امروز میبینیم. تماشای آن چند دقیقه، مرا ناگهان به سالها قبل برد؛ به روزی که هنوز کودک بودم و کسی به من آموخت باید از بدنم شرمنده باشم.
روزی که موهایم را بریدند، فقط موهایم کوتاه نشد
کلاس دبستان بودم. موهای بسیار بلند و پرپشتی داشتم. مادرم هر صبح با عشق دو گیس بلند برایم میبافت؛ گیسهایی که زیر مقنعه مدرسه پنهان میشدند. اواخر خرداد بود. هوا گرم و نفسگیر شده بود. آن روز مادرم به دلیل مشغله نتوانسته بود موهایم را ببافد. خودم هم بلد نبودم آن حجم از مو را جمع کنم. در صف صبحگاه، دیگر تحمل گرما را نداشتم. برای چند لحظه مقنعه را از سرم برداشتم تا نفسی تازه کنم. موهایم روی شانههایم ریخت. همکلاسیهایم با ذوق نگاهم میکردند. یکی گفت:
«چه موهای قشنگی داری…»
اما همان لحظه، مربی پرورشی مدرسه با چهرهای خشمگین به سمتم آمد. بدون هیچ توضیحی موهایم را با تمام قدرت کشید. چنان درد شدیدی احساس کردم که اشک بیاختیار روی صورتم جاری شد. تنها جملهای که با لکنت توانستم بگویم این بود:
«خانم… فقط گرمم بود… بلد نبودم موهامو جمع کنم…»
اما کسی صدای کودک هشتسالهای را که فقط گرمایش شده بود، نشنید.
چند دقیقه بعد قیچی آورد.
در مقابل صدها دانشآموز.
و شروع کرد به بریدن موهایم.
آن روز، فقط موهایم کوتاه نشد.
احساس امنیتم بریده شد.
اعتمادم به بدنم بریده شد.
و شرمی در وجودم کاشته شد که سالها بعد فهمیدم ریشه بسیاری از اضطرابهایم بوده است.
شرم از بدن چگونه در روان کودک شکل میگیرد؟
سالها بعد، زمانی که روانکاوی را آموختم، فهمیدم بسیاری از انسانها از بدن خود متنفر به دنیا نمیآیند. شرم، آموخته میشود. گاهی با یک جمله. گاهی با یک نگاه. گاهی با تحقیر. و گاهی با قیچیای که در دست بزرگسالی قرار میگیرد و بخشی از عزتنفس یک کودک را قطع میکند. در طرحوارهدرمانی، این تجربه میتواند زمینه شکلگیری طرحواره شرم و نقص باشد؛ طرحوارهای که به فرد القا میکند «در وجود من چیزی اشتباه است.» از آن لحظه به بعد، انسان دیگر فقط از دیده شدن موهایش نمیترسد؛ از دیده شدن خودش میترسد.
از نگاه یونگ، وقتی از بدنمان فاصله میگیریم چه اتفاقی میافتد؟
کارل گوستاو یونگ معتقد بود بدن، صرفاً یک جسم نیست؛ بخشی از روان ماست. هر زمان انسان مجبور شود بخشی از وجود طبیعی خود را انکار کند، آن بخش به «سایه» رانده میشود. زنان بسیاری را در اتاق درمان دیدهام که سالها از بدن خود فاصله گرفتهاند. نه به این دلیل که بدنشان ایرادی داشته است. بلکه چون سالها شنیدهاند:
خودت را پنهان کن.
کمتر دیده شو.
زیباییات خطرناک است.
بدن زنانه باید مایه شرم باشد.
وقتی این پیامها سالها تکرار میشوند، انسان دیگر حتی دلیل اضطرابش را نمیداند. فقط میداند از خودش فاصله گرفته است.
چرا بسیاری از زنان نمیتوانند با بدن خود ارتباط سالم برقرار کنند؟
در سالهای درمان، بارها با زنانی روبهرو شدهام که هنگام صحبت کردن، شانههایشان جمع میشود. مدام لباسشان را مرتب میکنند.
از آینه فرار میکنند.
از عکس گرفتن میترسند.
از رقصیدن خجالت میکشند.
و تصور میکنند مشکل از بدنشان است.
در حالی که مشکل، بدن نیست.
مشکل، خاطراتی است که هنوز در بدن زندگی میکنند.
بدن هرگز آن روزهایی را که تحقیر شده، فراموش نمیکند.
آشتی با بدن؛ آغاز درمان واقعی
سالها طول کشید تا دوباره بتوانم با بدنم دوست شوم. تا بفهمم بدنم دشمن من نبوده است. دشمن، صداهایی بودند که سالها در ذهنم تکرار میشدند. امروز وقتی مراجعانم وارد اتاق درمان میشوند، میدانم بسیاری از آنها قبل از هر چیز، نیاز دارند دوباره احساس امنیت را در بدنشان تجربه کنند. زیرا تا زمانی که انسان از خانه نخست روانش ــ یعنی بدنش ــ فرار میکند، رسیدن به آرامش دشوار خواهد بود.
آن دختری که میرقصید، مرا درمان کرد
شاید آن دختر هیچوقت نداند که رقصیدنش چه تأثیری بر من گذاشت. اما او کودک درون مرا بیدار کرد. دختری را که سالها پیش، فقط به خاطر چند تار مو، شرم را یاد گرفت. امروز، دیگر وقتی زنی را میبینم که آزادانه میرقصد، اولین چیزی که به ذهنم میرسد بیقیدی نیست. بلوغ روانی است. رابطهای سالم با بدن. آشتی با خویشتن. و شجاعتی که از درون میآید، نه از تشویق دیگران.
شاید آزادی، پیش از آنکه یک مفهوم اجتماعی باشد، یک تجربه روانشناختی است، لحظهای که انسان دیگر از بدن خود شرمنده نیست. لحظهای که میتواند همانگونه که هست، در جهان حضور داشته باشد و شاید تمام مسیر رواندرمانی نیز چیزی جز همین نباشد؛ بازگشت به خانهای که سالها از آن دور ماندهایم؛ خانهای به نام «بدن».
دیدگاهتان را بنویسید