آیا واقعاً در لحظه زندگی میکنید یا فقط از زندگی فرار میکنید؟
آیا واقعاً در لحظه زندگی میکنید یا فقط از زندگی فرار میکنید؟
دکتر فهیمه رضایی | روانکاو
یکی از جملاتی که این روزها بیش از هر زمان دیگری میشنوم این است: «من در لحظه زندگی میکنم.»
هر بار که این جمله را میشنوم، قبل از هر پاسخی از خودم میپرسم:
منظور از زندگی در لحظه چیست؟
آیا زندگی در لحظه یعنی هر چیزی که دلمان خواست انجام دهیم؟
هر چیزی که هوس کردیم بخوریم؟
هر خواستهای که در ذهنمان شکل گرفت فوراً به آن پاسخ دهیم؟
سالهاست که از میان تمام رویکردهای روانشناسی، بیش از همه شیفته رویکرد وجودی هستم. زیرا رویکرد وجودی برخلاف بسیاری از نسخههای سطحی موفقیت و خوشبختی، انسان را به روبهرو شدن با واقعیت دعوت میکند؛ نه فرار از آن. این رویکرد به ما یادآوری میکند که زندگی محدود است، زمان محدود است، بدن محدود است و هر انتخابی که انجام میدهیم، در حال ساختن آینده ماست. روزی یکی از مراجعانم با لبخند گفت:
«من هرچه دلم بخواهد میخورم. زندگی کوتاه است. میخواهم از لحظه لذت ببرم.»
به او گفتم:
«آیا لذت فقط در خوردن است؟»
سکوت کرد.
ادامه دادم:
آیا لذت فقط در چند دقیقه خوردن یک غذا خلاصه میشود؟
پس لذت دویدن در یک صبح پاییزی چه میشود؟
لذت بالا رفتن از یک کوه و تماشای منظرهای که فقط افراد اندکی موفق به دیدنش میشوند چه؟
لذت راه رفتن ساعتها در طبیعت بدون درد، بدون تنگی نفس و بدون خستگی چه؟
لذت سفر کردن به مکانهای بکر دنیا چه؟
لذت شنا کردن، دوچرخهسواری، رقصیدن، ماجراجویی کردن و کشف کردن چه؟
لذت بیدار شدن با بدنی پرانرژی و سالم چه؟
گاهی انسان برای چند دقیقه لذت، صدها لذت بزرگتر را از خودش میگیرد.
گاهی آنچه ما لذت مینامیم، فقط آرامبخشی موقتی برای یک نیاز عمیقتر است.
اگر انتخابهای امروز من باعث شوند فردا آزادی حرکت، سلامتی و کیفیت زندگیام را از دست بدهم، آیا واقعاً در لحظه زندگی کردهام؟
یا فقط آیندهام را برای چند دقیقه لذت معامله کردهام؟
اما ماجرا به همینجا ختم نمیشود. روزی مراجع دیگری وارد اتاق درمان شد و با هیجان گفت:
«من تصمیم گرفتهام فقط خوش بگذرانم. کل زندگی من عشق و حال است. هر غذایی که دوست داشته باشم میخورم. هر جا بخواهم میروم. مدام در مهمانی هستم. الکل میخورم. مواد مصرف میکنم. وارد هر رابطهای که بخواهم میشوم. نمیخواهم خودم را محدود کنم. میخواهم از زندگی لذت ببرم.»
به او نگاه کردم و گفتم:
«میفهمم که لذت برایت مهم است. اما سؤال من این است که آیا واقعاً داری زندگی میکنی یا فقط داری از چیزی فرار میکنی؟»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد پرسیدم:
«اگر همه مهمانیها تمام شوند چه؟
اگر موسیقی خاموش شود چه؟
اگر تلفنت را کنار بگذاری چه؟
اگر هیچ رابطهای نباشد چه؟
اگر هیچ محرک بیرونی وجود نداشته باشد چه؟
اگر مجبور باشی یک روز کامل فقط با خودت تنها بمانی، باز هم آرام خواهی بود؟»
بسیاری از افراد تصور میکنند لذت و زندگی یکی هستند. اما از نگاه وجودی، این دو همیشه مترادف نیستند. گاهی انسان آنقدر در تعقیب لذت میدود که فرصت تجربه خودِ زندگی را از دست میدهد. گاهی مهمانی، رابطه، مصرف، خرید، غذا، شبکههای اجتماعی و صدها سرگرمی دیگر فقط راههایی هستند برای اینکه انسان لحظهای با خودش تنها نماند. برای اینکه مجبور نشود با اضطراب، تنهایی، پوچی یا ترسهایش روبهرو شود. یکی از مهمترین آموزههای رویکرد وجودی این است که انسان تنها موجودی است که از مرگ خود آگاه است. از محدود بودن زمانش آگاه است. از تنهاییاش آگاه است. از مسئولیت انتخابهایش آگاه است. و دقیقاً به همین دلیل گاهی تلاش میکند با هیجانهای پیدرپی، این آگاهی را خاموش کند. اما واقعیت این است که هرچه بیشتر از خودمان فرار کنیم، بیشتر از زندگی فاصله میگیریم.
زندگی فقط هیجان نیست.
زندگی فقط خوردن نیست.
زندگی فقط مهمانی نیست.
زندگی فقط رابطه نیست.
زندگی فقط فرار از درد نیست.
زندگی یعنی توانایی حضور کامل در واقعیت. یعنی بتوانی در سکوت هم آرام باشی. یعنی بتوانی بدون فرار کردن از خودت زندگی کنی. یعنی بتوانی با آگاهی انتخاب کنی. بسیاری از افراد وقتی از آزادی صحبت میکنند، در واقع منظورشان رهایی از مسئولیت است.
اما آزادی واقعی بدون مسئولیت وجود ندارد.
من آزاد هستم هر انتخابی انجام دهم.
اما آزاد نیستم که از پیامدهای آن انتخاب فرار کنم.
اگر امروز از بدنم مراقبت نکنم، فردا بدنم پاسخ خواهد داد.
اگر امروز از روانم مراقبت نکنم، فردا روانم پاسخ خواهد داد.
اگر امروز انتخابهای ناآگاهانه انجام دهم، فردا زندگیام نتیجه آن انتخابها را نشان خواهد داد.
زندگی در لحظه از نگاه من، به معنای تسلیم شدن در برابر هر میل و هوسی نیست.
زندگی در لحظه یعنی آنقدر آگاه باشم که بدانم این لحظه، در حال ساختن تمام لحظههای بعدی زندگی من است.
یعنی بدانم هر تصمیم کوچک امروز، سرنوشت فردای مرا شکل میدهد.
به همین دلیل است که بیشترین رشد را در مراجعانی میبینم که برای تغییر دیگران به اتاق درمان نمیآیند.
آنها نمیآیند تا اطلاعات روانشناسی جمع کنند و در بحثها از آن استفاده کنند.
نمیآیند تا همسر، فرزند، خانواده یا دوستانشان را اصلاح کنند.
آنها میآیند تا خودشان را بشناسند.
میآیند تا مسئولیت زندگی خودشان را بپذیرند.
میآیند تا از خودشان بپرسند:
«من چگونه زندگی میکنم؟»
«از چه چیزی فرار میکنم؟»
«چه بهایی برای انتخابهایم میپردازم؟»
«اگر پنج سال دیگر به زندگی امروز خود نگاه کنم، از خودم راضی خواهم بود؟»
و شاید مهمترین سؤال این باشد:
«آیا آنچه امروز لذت مینامم، واقعاً زندگی است یا فقط راهی برای فرار از زندگی؟»
زیرا زندگی در لحظه، آنگونه که رویکرد وجودی به ما میآموزد، به معنای مصرف کردن لحظه نیست.
به معنای زیستن آگاهانه آن است.
زندگی در لحظه یعنی امروز را چنان زندگی کنم که هم اکنون را دوست داشته باشم هم فردایم را از خود نگیرم
این، از نگاه من، معنای واقعی زندگی کردن است
دیدگاهتان را بنویسید