چرا با وجود موفقیت، هنوز احساس ناکافی بودن میکنیم؟
چرا با وجود موفقیت، هنوز احساس ناکافی بودن میکنیم؟
روایتی از یک رواندرمانگر درباره زخمهای کودکی، طرحواره نقص و شرم و مسیر فردیتیابی
گاهی انسان سالها تلاش میکند تا به جایی برسد که تصور میکند در آنجا بالاخره احساس آرامش خواهد کرد.
بیشتر درس میخواند.
بیشتر کار میکند.
مسئولیتهای بیشتری میپذیرد.
موفقتر میشود.
اما شبهایی از راه میرسد که با وجود همه دستاوردها، هنوز صدایی در درونش نجوا میکند:
«هنوز کافی نیستی.»
سالها پیش، من هم فکر میکردم این صدا با موفقیت خاموش میشود.
امروز، بعد از سالها درمانگری و همراهی با صدها انسان، میدانم که بسیاری از زخمهای روان، با موفقیت درمان نمیشوند.
آنها ابتدا باید دیده شوند.
احساس ناکافی نبودن؛ زخمی که همیشه با شکست آغاز نمیشود
بسیاری تصور میکنند فقط افرادی که در کودکی مورد تحقیر قرار گرفتهاند، در بزرگسالی احساس بیارزشی میکنند.
اما تجربه درمانی من چیز دیگری را نشان داده است.
گاهی کودکی در خانوادهای پر از محبت بزرگ میشود، اما والدین آنقدر درگیر اضطراب، مشکلات اقتصادی یا دغدغههای زندگی هستند که فرصت نمیکنند نیازهای هیجانی فرزندشان را ببینند.
کودک، محبت را دریافت میکند؛ اما احساس نمیکند واقعاً دیده شده است.
همین تجربه، گاهی بذر این باور را در ذهن او میکارد که: «برای دوستداشتنی بودن، باید بیشتر تلاش کنم.»
سالها بعد، همین کودک به بزرگسالی تبدیل میشود که همیشه در حال دویدن است، اما هیچ خط پایانی برای این مسابقه پیدا نمیکند.
طرحواره نقص و شرم؛ وقتی منتقد درون، جای حقیقت را میگیرد
در طرحوارهدرمانی، از الگویی به نام طرحواره نقص و شرم صحبت میکنیم. فردی که این طرحواره را تجربه میکند، ممکن است در ظاهر بسیار موفق باشد، اما در اعماق وجودش، خودش را به اندازه دیگران ارزشمند نداند.
به همین دلیل، موفقیت برای او تبدیل به راهی برای اثبات ارزشمندی میشود. اما مشکل اینجاست که هیچ موفقیتی نمیتواند زخمی را درمان کند که ریشه آن، دیده نشدن است. به همین دلیل، بسیاری از افراد پس از رسیدن به اهداف بزرگ نیز احساس رضایت عمیقی را تجربه نمیکنند.
چرا بعضی از انسانهای موفق، بیشتر از دیگران خستهاند؟
در اتاق درمان، بارها با افرادی روبهرو شدهام که از بیرون، زندگی ایدهآلی داشتند.موقعیت اجتماعی خوب. درآمد مناسب.
تحصیلات بالا.
اما وقتی از آنها میپرسیدم: «آخرین بار چه زمانی احساس کردی همینطور که هستی، کافی هستی؟» بسیاری از آنها سکوت میکردند. آن سکوت، از هر پاسخی گویاتر بود. گاهی انسان از کار زیاد خسته نمیشود. از سالها تلاش برای اثبات خودش خسته میشود.
یونگ و بازگشت به خویشتن
کارل گوستاو یونگ معتقد بود انسان تا زمانی که فقط بر اساس انتظار دیگران زندگی کند، هنوز خودش را پیدا نکرده است. او این مسیر را «فردیتیابی» مینامید. فردیتیابی یعنی انسان بهتدریج از زندگی کردن برای جلب تأیید دیگران فاصله بگیرد و به زندگی کردن بر اساس ارزشهای واقعی خودش نزدیک شود. این مسیر، به معنای کامل شدن نیست. بلکه به معنای اصیل شدن است. یعنی بتوانیم خودمان باشیم؛ حتی اگر همیشه مورد تأیید همه قرار نگیریم.
پنج نشانه که شاید شما هم برای اثبات ارزش خود زندگی میکنید
اگر بیشتر این جملات برایتان آشناست، شاید وقت آن رسیده باشد که با مهربانی بیشتری به دنیای درونتان نگاه کنید:
- احساس میکنم هر موفقیتی خیلی زود عادی میشود.
- همیشه خودم را با دیگران مقایسه میکنم.
- از اشتباه کردن بیش از اندازه میترسم.
- استراحت کردن برایم احساس گناه ایجاد میکند.
- ارزش خودم را به میزان عملکردم گره زدهام.
این نشانهها، ضعف شخصیت نیستند. آنها معمولاً زبان زخمهایی هستند که سالها فرصت شنیده شدن نداشتهاند.
درمان از جایی آغاز میشود که جنگیدن تمام میشود
بزرگترین تغییری که در سالهای درمانگری تجربه کردهام، این است که دیگر تلاش نمیکنم انسانها را از رنج فراری بدهم. تلاش میکنم به آنها کمک کنم معنای رنجشان را پیدا کنند. زیرا وقتی انسان ریشه دردش را میشناسد، دیگر مجبور نیست تمام عمر با آن بجنگد. او میتواند آن را به بخشی از داستان زندگی خود تبدیل کند؛ نه به تمام هویت خود.
سخن یک درمانگر
اگر امروز از من بپرسند مهمترین چیزی که در سالهای درمانگری آموختهام چیست، پاسخ من این است: بیشتر انسانها به دنبال موفقیت نیستند؛ به دنبال این هستند که احساس کنند به اندازه کافی ارزشمندند.
و حقیقت این است که ارزشمندی، چیزی نیست که روزی از بیرون به دست بیاوریم.
ارزشمندی، تجربهای است که آرامآرام در رابطه سالم با خودمان شکل میگیرد.
شاید مسیر رشد روانی، از همان لحظهای آغاز شود که دیگر از خودمان نپرسیم:
«چگونه ثابت کنم ارزشمندم؟»
و به جای آن بپرسیم: «چگونه میتوانم اصیلتر زندگی کنم؟»
نظر شما چیست؟ آیا تا به حال با وجود موفقیت، احساس کردهاید هنوز کافی نیستید؟ خوشحال میشوم تجربه یا دیدگاهتان را در بخش نظرات با من و دیگر خوانندگان به اشتراک بگذارید. گاهی خواندن تجربه یک نفر، میتواند آغاز تغییر برای فرد دیگری باشد.
نویسنده :دکتر فهیمه رضایی روانکاو
دیدگاهتان را بنویسید