فرسودگی روانی؛ جنگی که در خیابان نیست، در ذهن ماست
جنگی که در خیابان نیست؛ در ذهن ماست
آن شب، بعد از تمام شدن جلسات، چراغ اتاق را خاموش نکردم. روی صندلی نشستم و دوباره به همان سؤال فکر کردم:
«روزهای خوب چه زمانی میآیند؟»
این سؤال، سؤال یک نفر نبود.
سالهاست که آن را با شکلهای مختلف میشنوم.
گاهی مادری که نگران آینده فرزندش است، همان سؤال را با جملهای دیگر میپرسد.
گاهی جوانی که از پیدا نکردن شغل مناسب ناامید شده، همان سؤال را در سکوتش فریاد میزند.
گاهی پدری که تمام عمرش کار کرده، اما هر روز احساس میکند از زندگی عقبتر افتاده است، بدون آنکه چیزی بگوید، همان سؤال را با نگاهش تکرار میکند.
کمکم فهمیدم ما فقط از مشکلات اقتصادی یا اخبار تلخ خسته نیستیم.
ما از «فرسودگی روانی» خستهایم.
فرسودگی، همیشه با گریه شروع نمیشود.
گاهی با بیحوصلگی آغاز میشود.
با نداشتن انگیزه.
با این حس که دیگر هیچ چیز مثل گذشته خوشحالت نمیکند.
با ساعتهایی که بیهدف در تلفن همراه میگذرد و آخر شب، فقط خستگی بیشتری برایت باقی میماند.
روان انسان موجود عجیبی است.
وقتی فشار زیاد میشود، برای اینکه دوام بیاورد، به دنبال پناهگاه میگردد.
گاهی آن پناهگاه، گفتوگو با یک دوست است.
گاهی مطالعه.
گاهی هنر.
اما گاهی هم ذهن، سادهترین راه را انتخاب میکند؛ غرق شدن در انبوهی از محتوا که برای چند دقیقه اضطراب را فراموش کنیم.
این یک واکنش انسانی است.
اما اگر این فرار موقت، به سبک زندگی تبدیل شود، آرامآرام اتفاق دیگری رخ میدهد.
دیگر فقط از مشکلات فرار نمیکنیم؛ از خودمان هم فاصله میگیریم.
بارها از خودم پرسیدهام:
چرا بعضی آدمها، با وجود تمام سختیها، هنوز امید دارند؟
چرا بعضی دیگر، در شرایطی مشابه، احساس میکنند زندگی تمام شده است؟
پاسخ را نه در حساب بانکی پیدا کردم و نه در موقعیت اجتماعی.
پاسخ را در «معنایی» پیدا کردم که انسان برای زندگیاش میسازد.
انسانی که بداند برای چه زندگی میکند، سختی را هم متفاوت تجربه میکند.
اما انسانی که فقط هر روز را به پایان میرساند، حتی در روزهای آرام هم احساس آرامش نمیکند.
اینجاست که باید از خودمان یک سؤال مهم بپرسیم:
آخرین بار چه زمانی برای ذهنمان همانقدر وقت گذاشتیم که برای ظاهرمان؟
برای یاد گرفتن؟
برای خواندن یک کتاب؟
برای فکر کردن، نه فقط واکنش نشان دادن؟
برای گفتوگویی عمیق، نه فقط رد و بدل کردن چند پیام کوتاه؟
گاهی احساس میکنم بزرگترین فقر زمانه ما، فقر پول نیست.
فقر توجه است.
ما آنقدر صدای بیرون را میشنویم که دیگر صدای درونمان را نمیشناسیم.
آنقدر زندگی دیگران را تماشا میکنیم که یادمان میرود زندگی خودمان منتظر ما مانده است.
بهعنوان یک روانکاو، هر روز با انسانهایی روبهرو میشوم که تصور میکنند امید را گم کردهاند.
اما اغلب، امید گم نشده است.
فقط زیر لایهای از خستگی، اضطراب، خبرهای پیدرپی و هیاهوی بیپایان پنهان شده است.
و امید، برخلاف تصور بسیاری، با یک خبر خوب متولد نمیشود.
امید، از یک تصمیم آغاز میشود.
تصمیم برای اینکه اجازه ندهیم هیچ بحرانی، توانایی فکر کردن را از ما بگیرد.
تصمیم برای اینکه حتی اگر نتوانیم همه دنیا را تغییر دهیم، اجازه ندهیم دنیا، انسانیت، آگاهی و مسئولیتپذیری ما را از بین ببرد.
شاید روزهای خوب، ابتدا در خیابانها دیده نشوند.
شاید اول، در ذهن یک انسان متولد شوند.
در ذهن کسی که تصمیم گرفته است به جای تسلیم شدن، رشد کند.
و تاریخ، بارها ثابت کرده است که هر تغییر بزرگ، روزی از ذهن یک انسان آغاز شده است
نویسنده دکتر فهیمه رضایی روانکاو
دیدگاهتان را بنویسید