خستگی روانی؛ چرا احساس میکنیم روزهای خوب هرگز نمیآیند؟
خستگی روانی؛ چرا احساس میکنیم روزهای خوب هرگز نمیآیند؟
روایتی از اتاق یک روانکاو؛ وقتی فهمیدم بزرگترین جنگ، در ذهن انسانها اتفاق میافتد
نویسنده: دکتر فهیمه رضایی | روانکاو
بعضی سؤالها، سالها در ذهن انسان زندگی میکنند. آنها را نمیتوان با یک جمله پاسخ داد؛ همانطور که نمیتوان زخمی قدیمی را تنها با یک پانسمان درمان کرد. چند روز پیش، درست زمانی که جلسهای طولانی به پایان رسیده بود، مردی حدوداً پنجاهساله، هنگام خداحافظی، دستش را روی دستگیره در گذاشت و ناگهان برگشت.
چشمانش خسته بود. نه فقط از بیخوابی؛ از زندگی.
لبخند کمرنگی زد و گفت:
«دکتر… فقط یک سؤال دارم.»
گفتم: «بفرمایید.»
چند ثانیه سکوت کرد؛ انگار میترسید سؤالش را بلند بگوید. بعد آرام گفت:
«فکر میکنید روزهای خوب دوباره برمیگردند؟»
سؤالش آنقدر ساده بود که هر کسی میتوانست با یک جمله از کنارش عبور کند. اما من نتوانستم. سکوت کردم. نه برای اینکه پاسخی نداشتم؛ برای اینکه احساس کردم او از آینده سؤال نمیکند. او از امید سؤال میکرد. از امنیت. از آرامشی که سالهاست خیلیها دنبالش میگردند. وقتی رفت، هنوز صدای سؤالش در اتاق مانده بود. به پنجره نگاه کردم. خیابان مثل همیشه شلوغ بود. آدمهایی که با عجله از کنار هم عبور میکردند، هر کدام شاید هزار دغدغه در ذهنشان داشتند؛ نگرانی برای آینده فرزندانشان، فشار هزینههای زندگی، اضطراب ناشی از اخبار، ترس از فردایی که قابل پیشبینی نیست. این روزها، تقریباً همه ما، به شکلی با خستگی روانی زندگی میکنیم. جنگ، هر جا که باشد، تنها مرزهای جغرافیا را تحت تأثیر قرار نمیدهد؛ احساس امنیت را هم زخمی میکند. اقتصاد، فقط سفره مردم را کوچک نمیکند؛ گاهی رؤیاهایشان را هم کوچک میکند. وقتی انسان مدتها در شرایط فشار زندگی میکند، ذهنش برای بقا راهی پیدا میکند. روان، برای فرار از اضطراب، گاهی خودش را به هر چیزی مشغول میکند. ساعتها تلفن همراه را بالا و پایین میکنیم. ویدئو پشت ویدئو. خبر پشت خبر. حاشیه پشت حاشیه. آنقدر که شب، وقتی گوشی را کنار میگذاریم، ناگهان از خودمان میپرسیم:
امروز واقعاً چه چیزی به زندگی من اضافه شد؟
این سؤال، شاید مهمتر از سؤال آن مرد باشد.
سالها کار با انسانها، یک حقیقت را بارها به من نشان داده است.
اغلب مردم تصور میکنند بزرگترین دزد زندگیشان، تورم، جنگ یا مشکلات اقتصادی است.
اما روان انسان، آرامتر از این حرفها آسیب میبیند.
بزرگترین دزد، همیشه کسی نیست که پولت را ببرد.
گاهی کسی است که بیآنکه متوجه شوی، زمانت را میبرد.
و انسان، تنها موجودی است که وقتی پولش را از او بدزدند، فریاد میزند؛ اما وقتی ساعتهای عمرش، روزها، ماهها و حتی سالهایش بیصدا از دست میروند، گاهی حتی متوجه هم نمیشود.
در اتاق درمان، بارها دیدهام کسانی را که از نداشتن انگیزه شکایت میکنند.
اما وقتی از آنها میپرسم:
«آخرین کتابی که خواندی چه بود؟ آخرین مهارتی که یاد گرفتی چه زمانی بود؟ آخرین باری که یک ساعت کامل بدون تلفن همراه فقط با خودت خلوت کردی، کی بود؟»
اغلب سکوت میکنند.
نه از روی بیسوادی.
بلکه از روی خستگی.
خستگیای که آرامآرام انسان را از خودش دور میکند.
و شاید این همان جایی باشد که روزهای خوب، گم میشوند.
نه در اقتصاد.
نه در جنگ.
بلکه در فاصلهای که میان «آنچه میتوانستیم باشیم» و «آنچه هر روز به آن تبدیل میشویم» ایجاد میشود.
شاید بزرگترین سؤال این نباشد که روزهای خوب چه زمانی میآیند؟
شاید باید از خودمان بپرسیم:
وقتی آن روزها از راه برسند، آیا ما همان انسانهایی هستیم که میتوانیم آنها را بسازیم؟
نویسنده دکتر فهیمه رضایی روانکاو
دیدگاهتان را بنویسید