تغییر برای دیدن خود
من در طول سالهای کار بالینیام بارها شاهد تغییر بودهام؛ اما همه تغییرها شبیه هم نیستند. برخی تغییرها مانند مرتب کردن اتاقی بههمریختهاند و برخی دیگر شبیه دگرگونی یک روح.
مراجعی را به یاد میآورم که سالها برای حل مشکلاتش به مشاوره مراجعه کرده بود. او مهارتهای ارتباطی آموخته بود، راههای مدیریت اضطراب را میدانست و حتی میتوانست در بسیاری از موقعیتها تصمیمهای منطقی بگیرد. با این حال، هر بار که بحران جدیدی در زندگیاش رخ میداد، همان زخمهای قدیمی دوباره سر باز میکردند. گویی شاخهها هرس شده بودند، اما ریشهها همچنان در تاریکی باقی مانده بودند.
وقتی وارد فرآیند روانکاوی شد، بهتدریج روشن شد که مسئله او فقط اضطراب، وابستگی یا شکست در روابط نیست. مسئله این بود که سالها از خویشتن حقیقی خود دور مانده بود.
در مشاوره، اغلب میآموزیم چگونه بهتر زندگی کنیم؛ اما در روانکاوی میپرسیم چه کسی زندگی میکند؟ چه کسی انتخاب میکند؟ چه کسی رنج میبرد؟ و چه کسی پشت این نقابهای متعدد پنهان شده است؟
او زنی بود که تمام عمرش را صرف جلب رضایت دیگران کرده بود. از کودکی آموخته بود که دوست داشته شدن، بهایی دارد؛ باید خوب باشد، باید فداکار باشد، باید نیازهای خود را فراموش کند. این الگو آنقدر در وجودش ریشه دوانده بود که دیگر آن را بخشی از شخصیت خود میدانست.
در زبان یونگ، او با «پرسونا»ی خود یکی شده بود؛ نقابی که برای سازگاری با جهان ساخته شده بود، اما به تدریج جای چهره واقعی او را گرفته بود.
ماهها در جلسات روانکاوی، لایههای مختلف روان او آشکار شدند. با ترسهایش روبهرو شد. با خشمهایی که سالها سرکوب کرده بود ملاقات کرد. با اندوه کودک درونش نشست و به صدایی گوش داد که دههها خاموش مانده بود.
این مسیر آسان نبود. روانکاوی راهحل سریع ارائه نمیدهد؛ زیرا هدف آن صرفاً کاهش نشانهها نیست. هدف روانکاوی، آشتی انسان با حقیقت وجود خویش است.
در میانه راه، زندگی او شبیه پیلهای شد که در حال فروپاشی است. باورهای قدیمی، روابط ناسالم و تصویری که سالها از خود ساخته بود، یکی پس از دیگری ترک برداشتند. او بارها میخواست به همان الگوهای آشنا بازگردد؛ زیرا حتی زندانهای قدیمی نیز گاهی احساس امنیت میدهند.
اما روان، مقصدی عمیقتر را جستوجو میکرد.
روزی در جلسهای سکوت کرد و سپس گفت: «احساس میکنم تمام عمرم نقش بازی کردهام. برای اولین بار دارم خودم را میبینم.»
آن لحظه برای من یادآور یکی از زیباترین مفاهیم یونگ بود؛ لحظهای که انسان از مرکز ترس، به سوی مرکز وجود حرکت میکند. لحظه ظهور خویشتن.
از آن روز به بعد، مشکلات زندگی او ناپدید نشدند. هنوز چالش داشت، هنوز گاهی میترسید و گاهی غمگین میشد. اما تفاوت در این بود که دیگر از خودش فرار نمیکرد.
امروز وقتی به مسیر او نگاه میکنم، او را یک «پروانه» میبینم.
پروانه نماد انسانی است که از دل تاریکی عبور کرده است. انسانی که جرأت کرده با سایههایش روبهرو شود. انسانی که وابستگی را به آگاهی، ترس را به انتخاب و تقلید را به اصالت تبدیل کرده است.
سالها مشاوره به او کمک کرده بود بهتر با زندگی کنار بیاید؛ اما روانکاوی به او کمک کرد خودش را پیدا کند.
و شاید زیباترین اتفاق در درمان همین باشد؛ نه اینکه انسان فرد دیگری شود، بلکه سرانجام همان کسی شود که همیشه در اعماق وجودش بوده است
دکتر فهیمه رضایی روانکاو
دیدگاهتان را بنویسید