چرا از مرگ کسی میترسیم که به ما آسیب زده است؟ راز روانشناختی ترس از دست دادن والدین آسیبزا
چرا از مرگ کسی میترسیم که به ما آسیب زده است؟ راز روانشناختی ترس از دست دادن والدین آسیبزا
گاهی آنچه از دست دادنش ما را میترساند، خودِ آدم نیست؛ رؤیایی است که هنوز درباره او در دل داریم.
نویسنده: دکتر فهیمه رضایی | روانکاو
چند وقت پیش در یکی از جلسات درمان، مراجع جوانی جملهای گفت که تا مدتها در ذهنم ماند. با چشمانی پر از اضطراب گفت:
«به شدت از دست دادن پدرم میترسم…»
منتظر ادامه حرفش بودم. چند ثانیه سکوت کرد و بعد اضافه کرد:
«با اینکه هیچوقت پدر خوبی برای من نبود. بیشتر زخمهایی که امروز با آنها زندگی میکنم، از او به جا مانده است.»
این جمله شاید در نگاه اول متناقض به نظر برسد. چگونه ممکن است از مرگ کسی بترسیم که باعث رنج، ناامنی و آسیب ما شده است؟ چرا گاهی از دست دادن فردی که دوستش نداشتهایم یا از او آسیب دیدهایم، اینقدر دردناک به نظر میرسد؟ پاسخ این سؤال در لایهای عمیقتر از عشق و نفرت قرار دارد. ما همیشه برای خودِ آدمها سوگوار نمیشویم. بسیاری از افراد تصور میکنند ترس از مرگ یک نفر فقط ناشی از دوست داشتن اوست. اما در اتاق درمان بارها دیدهام که ما همیشه برای خودِ آدمها سوگوار نمیشویم؛ گاهی برای فرصتهایی سوگوار میشویم که هرگز به دست نیاوردیم.
کودکی را تصور کنید که سالها منتظر شنیدن یک جمله بوده است:
«به تو افتخار میکنم.»
یا منتظر یک آغوش، یک دلجویی، یک حمایت ساده. اما آن لحظه هیچگاه اتفاق نیفتاده است.
سالها میگذرد، کودک بزرگ میشود، اما بخشی از وجود او همچنان منتظر میماند.
منتظر اینکه شاید روزی پدر تغییر کند.
شاید روزی مادر او را بفهمد.
شاید روزی آن رابطهای که همیشه آرزویش را داشته، شکل بگیرد.
ترس واقعی از چیست؟
وقتی آن مراجع از مرگ پدرش میترسید، در واقع فقط از مرگ یک انسان نمیترسید.
او از مرگ یک امید میترسید.
امید به اینکه شاید روزی پدرش تبدیل به همان پدری شود که همیشه نیاز داشت.
زیرا تا وقتی فرد زنده است، ذهن ما هنوز امکان تغییر را باور میکند.
هنوز در جایی از روان، احتمال یک پایان خوش وجود دارد.
اما مرگ، آخرین در را میبندد.
و این دقیقاً همان چیزی است که ترسناک است.
سوگِ رؤیاهای ناتمام
در روانکاوی مفهومی وجود دارد که میتوان آن را «سوگِ رابطه آرمانی» نامید.
گاهی ما نه برای آنچه داشتهایم، بلکه برای آنچه هرگز نداشتهایم گریه میکنیم.
برای پدری که قرار بود حامی باشد اما نبود.
برای مادری که قرار بود پناه باشد اما نشد.
برای عشقی که قرار بود امنیت بدهد اما درد آفرید.
و شاید به همین دلیل است که بعضی از عمیقترین سوگهای زندگی، پس از مرگ افرادی اتفاق میافتد که رابطهای دشوار با آنها داشتهایم.
زیرا همراه با مرگ آنها، آخرین فرصت ترمیم رؤیای کودکی ما نیز از بین میرود.
چرا رها کردن این امید دشوار است؟
ذهن انسان بهطور طبیعی به سمت ترمیم زخمهای قدیمی حرکت میکند.
کودکی که محبت کافی دریافت نکرده، سالها در جستجوی آن محبت باقی میماند.
حتی اگر بارها ناامید شود.
حتی اگر بارها آسیب ببیند.
زیرا پذیرش این حقیقت که «ممکن است هرگز آن عشق را از این شخص دریافت نکنم» یکی از دردناکترین تجربههای روانی است.
گاهی این پذیرش از خودِ فقدان هم سختتر است.
بلوغ روانی از کجا آغاز میشود؟
بلوغ روانی از لحظهای آغاز میشود که میپذیریم بعضی آرزوها هرگز محقق نخواهند شد.
این پذیرش به معنای تأیید آسیبها نیست.
به معنای بخشیدن اجباری هم نیست.
بلکه به معنای آزاد کردن خود از انتظار بیپایان است.
لحظهای که میفهمیم ارزش ما وابسته به دریافت عشق از کسی که نتوانسته دوستمان داشته باشد نیست.
و درست در همان لحظه، بخشی از روان ما از اسارت گذشته رها میشود.
سخن پایانی
آن روز در پاسخ به مراجع خود گفتم:
«آدمها اغلب از مرگ کسانی میترسند که هنوز کارهای ناتمام زیادی با آنها دارند؛ حرفهایی که گفته نشده، عشقهایی که دریافت نشده و رؤیاهایی که هنوز در انتظار تحققاند.»
شاید ترس از دست دادن یک والد آسیبزا، همیشه به معنای دوست داشتن او نباشد. گاهی به این معناست که هنوز کودک درون ما امیدوار است روزی چیزی را دریافت کند که سالها از آن محروم بوده است. و شاید یکی از مهمترین گامهای درمان این باشد که بفهمیم:
همه رابطهها قرار نیست درست شوند اما همه زخمها میتوانند التیام پیدا کنند.
نویسنده :دکتر فهیمه رضایی روانکاو
دیدگاهتان را بنویسید