رهایی از وابستگی عاطفی؛ وقتی از ترسِ از دست دادن، خودمان را فراموش میکنیم
وقتی زنی قوی، از ترسِ از دست دادن خودش را فراموش میکند؛ روایت روانکاویِ رهایی از وابستگی عاطفی و بازگشت به کودک درون
داستان زنی که همه را نجات میداد، جز خودش
گاهی در اتاق درمان، با انسانهایی روبهرو میشویم که در نگاه اول، نماد قدرت، مسئولیتپذیری و توانمندی هستند؛ انسانهایی که سالها برای خانواده، فرزندان و اطرافیان خود ستون بودهاند، اما در عمیقترین بخش وجودشان، کودکی زندگی میکند که هنوز منتظر دیده شدن است. «ملیکا» زنی بود با ظاهری بسیار قدرتمند. زنی مسئول، پرتلاش و موفق که توانسته بود در شرایط دشوار زندگی، مسیر رشد خود و فرزندانش را بسازد. او یاد گرفته بود قوی باشد، مشکلات را مدیریت کند و برای دیگران تکیهگاه باشد. اما پشت این قدرت، داستان دیگری وجود داشت؛ داستان دختری که در کودکی با فقدان یک تکیهگاه امن روبهرو شده بود. پدری که نمیتوانست نقش حمایتگر را ایفا کند و خانوادهای که بخش زیادی از انرژی خود را صرف مشکلات دیگر کرده بود. در چنین شرایطی، کودک درون ملیکا خیلی زود یاد گرفته بود که باید مراقب باشد، مسئول باشد و برای حفظ امنیت، همه چیز را کنترل کند.
وقتی عشق با ترس از دست دادن گره میخورد
در زندگی مشترک، ملیکا همسری را انتخاب کرده بود که برای او معنای امنیت داشت؛ کسی که میتوانست جای خالی یک تکیهگاه را پر کند. اما گاهی آنچه ما عشق مینامیم، بخشی از آن میتواند نیاز عمیق روان برای پیدا کردن امنیت از دست رفته باشد. ملیکا همسرش را بسیار دوست داشت، اما ترس از دست دادن او باعث شده بود بیش از اندازه مسئولیت رابطه را به دوش بکشد. او تلاش میکرد همسرش را تغییر دهد، بهتر کند و به سمت تصویری که در ذهنش از یک شریک ایدهآل داشت هدایت کند. از نگاه روانکاوی، گاهی تلاش افراطی برای تغییر دیگری، در واقع تلاشی ناخودآگاه برای آرام کردن اضطرابهای قدیمی است. انگار بخشی از وجود ملیکا میگفت: «اگر او تغییر کند، اگر او همیشه کنار من بماند، اگر او همانطور که من نیاز دارم باشد، بالاخره احساس امنیت خواهم کرد.» اما مسئله اصلی، فقط رفتار همسر نبود؛ مسئله، زخمی قدیمیتر بود.
خشمهایی که راهی برای دیده شدن پیدا میکنند
ملیکا تجربه فقدانی دردناک را نیز پشت سر گذاشته بود. او این تجربه را به شکلی نمادین با خشمها و رنجهای درونی خود مرتبط میکرد؛ گویی بخشی از هیجانات سرکوبشدهاش راهی برای دیده شدن پیدا کرده بودند. در روانکاوی، گاهی بدن و روان، احساساتی را بیان میکنند که ذهن سالها تلاش کرده آنها را کنترل یا پنهان کند. غم، خشم، ترس و احساس تنهایی، نیاز دارند که دیده و پردازش شوند؛ نه اینکه دوباره سرکوب شوند.
سفر درمانی: پیدا کردن کودک شجاع درون
در مسیر درمان، یکی از مهمترین کارها برای ملیکا، بازگشت به بخشی از وجودش بود که سالها فراموش شده بود: کودک درون. کودکی که زمانی مجبور شده بود زود بزرگ شود. کودکی که یاد گرفته بود برای دوست داشته شدن، قوی باشد. کودکی که فکر میکرد اگر همه چیز را کنترل نکند، ممکن است دوباره تنها بماند. اما در مسیر خودشناسی، ملیکا کمکم با حقیقت دیگری روبهرو شد: او همیشه منتظر یک ناجی بیرونی بوده، در حالی که بخشی از امنیتی که دنبالش میگشت، سالها درون خودش وجود داشته است. او باید یاد میگرفت:
«من میتوانم عاشق باشم، بدون اینکه خودم را گم کنم.»
«من میتوانم مراقب دیگران باشم، بدون اینکه خودم را فراموش کنم.»
«من میتوانم همراه کسی باشم، بدون اینکه تمام هویت خودم را به او وابسته کنم.»
رهایی به معنای ترک رابطه نیست
رهایی از وابستگی عاطفی به معنای بینیازی از عشق نیست. انسان سالم کسی نیست که به هیچکس نیاز ندارد؛ بلکه کسی است که میتواند رابطهای عمیق داشته باشد، بدون اینکه تمام ارزش و امنیت خود را از دیگری دریافت کند. ملیکا در مسیر درمان یاد گرفت که همسرش میتواند همراه او باشد، نه ستون اصلی وجود او. ستون اصلی، ارتباط دوباره او با خودش بود.
سخن پایانی
گاهی بزرگترین سفر زندگی، سفر به بیرون نیست؛ سفر به درون است. سفری برای دیدن کودکانی که سالها منتظر ماندهاند. کودکانی که هنوز شجاعت، خلاقیت و قدرت را در خود دارند. و شاید درمان، چیزی جز بازگشت به همان بخش اصیل وجودمان نباشد؛ جایی که دوباره یاد میگیریم: «من کافی هستم؛ حتی پیش از آنکه کسی مرا انتخاب کند.»
دکتر فهیمه رضایی
روانکاوی و رواندرمانی
دیدگاهتان را بنویسید